غافلی کنون چو دارای غنی

خفته ای گرچه نداری ارزنی

روزگاران را ز بن دادی به باد

در غم فـردا چرا؟ بادا باد

تک درختـان تنومند و بزرگان زمان

دیدی و بوسیدی و گفتی ز آن

سخنت از بهر گشت و از بهـار

جمله ات از دل بود و بهر یـار

آن چنان زیبا براندی سخنان دگران           

که تو را امت شناسد به ز مردان زمان

مرد دانا، یار ما، آیا بدانی حال ما؟

من ندانم تو که باشی و تو نیز احوال ما

تو که خود نشناسی و از دل خویش بی خبری

از نهادت، از توانت، در تو نیست هیچ اثری

ای که خود گم کرده ای در جستجوی خویش باش

در ره جستن خویش به، در سخن درویش باش

مرد مردان، فرد فاخر، جنگجوی جبهه های حق و باطل

چون نخست خود را شناسد، بشناسد حق و باطل

گر تو را دادم نصیحت تو بدان قصد امین

چون خودت را دوست دارم من، همین

 

/ امین سلیمانی / 1391.11.21 /