دختر زیبا روی و خوش اندامی بود. پا به پای او قدم برمی داشت و شانه به شانه اش حرکت می کرد. شانه اش کوتاه تر از شانه ی او بود اما شادابی اش بیش از شانه اش به چشم می خورد.

پسر جوان اندامی ورزشکارانه و پر داشت، لباس امروزی و تمیزی به تن داشت و سر به هوا قدم بر می داشت.

چراغ قرمز خیابان ماشین ها را مجبور به تماشای آنها می کرد. همه ایستاده بودند و آن دو قدم زنان از جلوی ماشین ها می گذشتند.

مردی که سوار پراید سفید قدیمی بود آهی کشید و محو تماشای آنها شد. پسر و دختر جوان وارد فروشگاهی شدند و ... چراغ سبز شد.

پراید سفید چهار راه را دور زد و در ایستگاه تاکسی متوقف شد. مسافرها پیاده شدند و هر کدام به سویی رفتند. علی هم پیاده شد و کنار پرایدش ایستاد، به آسمان نگاهی انداخت و آهی کشید. دوباره به فروشگاه نگاه کرد. علی مرد میانسالی بود که به تازگی مسیر مسافرکشی اش را عوض کرده بود.

 پسر و دختر جوان از فروشگاه خارج شدند. کیسه ای پر از چیپس و پفک و نوشیدنی های رنگارنگ همراه داشتند. احسان سیگاری از پاکت برداشت و با فندک آن را روشن کرد. پوک عمیقی به سیگار زد و بسته را در جیبش گذاشت. احسان و دختر جوان وارد ایستگاه تاکسی شدند.

آقا دربست ؟

خودروی گذری جلوی آنها متوقف شد و احسان و دختر بی درنگ سوار شدند و حرکت کردند.

علی از پراید سفیدش فاصله گرفت و روی لبه جدول کنار سایر راننده ها نشست تا نوبتش شود.

یکی از راننده های خط : عجب زمونه ایه ... دیدی چه عشق و حالی میکردن ؟ کاش ما هم از این پولا داشتیم

علی که خسته و بی حوصله بود همینطور که به گذر آب کنار جدول نگاه می کرد سرش را پایین تر انداخت و گفت : آره ...عجب زمونه ای ... از احسان خودم انتظار نداشتم ...

 

(رسم زمونه . نوشته امین سلیمانی فارسانی)