فیلمنامه کامل « جایی که وحشی ها هستند»


فیلمنامه کامل « جایی که وحشی ها هستند»

---------------------------------------------------------------------------

فیلمنامه نویسان:

اسپایک جونز و دیوید ایگر
( براساس داستان مصوری به همین نام از مائوریس سنداک)
کارگردان:
اسپایک جونز
فیلم بردار: لانس آکورد
تدوین گر:
جیمز هیگود، اریک زامبرون
طراح صحنه:
کی .کی بارت
طراح لباس: کیسی استورم
موسیقی:
کارن اوزولک
تهیه کنندگان:
جان بی.کارلس، تام هنکس، وینسنت لاندی، مائوریس سنداک، گری گوتزمن
بازیگران:
مکس رکوردز(مکس)، کاترین کینر( مامان)،مارک رافولو(دوست مامان)، جیمز گاندولفینی(کارول)،پل دانو( الکساندر)،کاترین اوهارا(جودیت)، فارست ویتاکر( ایرا)، کریس کوپر(داگلاس)، لارن آمبروز( کی.دبلیو)،مایکل برری( گاو)
مدت:
101 دقیقه، رنگی، محصول آمریکا

داخلی - خانه مکس- غروب

تصویر سیاه
طنینی در خانه می شنویم؛ صدای زوزه پسری و واغ زدن سگی.
تصویر می آید و سگ کوچکی از راه پله ها به طرف ما پایین می دود.
مکس، هشت ساله و با لباس گرگی سفید، از پله ها می پرد پایین و به طرف دوربین می آید. غران است و به دنبال سگ. ما درست در میانه کار هستیم. از نوزادی تا شصت سالگی دنیای این پسر جوان.
مکس می خندد و در عین حال بی دلیل یک چنگال به دست دارد. مکس پسری پر جنب و جوش و عاشق ماجراجویی است با نیشی باز و تخیلی عالی.
او به دری که در انتهای راه پله هاست می رسد. از جلوی خواهر چهارده ساله و کمی فربه اش، کلاری ، می گذرد. مکس تا به سگ که در گوشه ای گیر افتاده نزدیک می شود، خودش را چهار دست و پا می کند. جلو می رود و سگ را می گیرد و شروع به کشتی با سگ می کند. چند باری معلق می زنند. سگ پر سر و صدا با مکس بازی می کند. هر دو جیغ می زنند، شادمانه در خوی وحشی خود هستند.
تاریکی
روی تصویر:جایی که وحشی ها هستند

خارجی - حومه شهر برفی- روز

ما پاهای مکس را می بینیم که از دیواره برفی دست ساز بزرگی بیرون افتاده؛ باقی مانده برف روبی اول صبح.
بعد ما مکس را می بینیم که دارد گلوله برفی بزرگی را به گوشه ای می برد و آن را به تپه ای در حال بزرگ شدن برف ها اضافه می کند. رد سایر گلوله هایی که او با خودش برده روی زمین دیده می شود.
حالا مکس داخل تپه برفی است، دارد یک غار می سازد. حفره ای گشاد و عمیق در میان توده برف درست کرده. یک خانه اسکیمویی کوچک جالب در حال ساخت است. از آن بیرون می خزد و کنارش می ایستد. از آن چه ساخته لذت می برد. پوزخندی مغرورانه روی صورتش نقش می بندد.به طرف خانه می دود. خیلی دلش می خواهد کارش را برای یک نفر تعریف کند.

داخلی /خارجی- خانه مکس- روز

مکس به طرف پنجره می دود و به آن می زند. داخل خانه خواهر چهارده ساله اش هیجان زده با تلفن صحبت می کند.
ما فقط چشم های مکس را در پایین پنجره می بینیم، ولی می توانیم هیجانش را حس کنیم.
مکس( از میان پنجره صدایش می آید): هی کلاری! می خوای یه چیز باحال ببینی؟
کلاری آن قدر درگیر تلفنش است که توجهی به مکس نمی کند.
کلاری: دیگه کی اونجاست؟
مکس( دوباره تلاش می کند): یه خونه اسکیموییه.
کلاری: و؟
مکس: من ساختمش.
کلاری جوابی نمی دهد. تلفنش برایش خیلی مهم است.
کلاری: آره برادرمه. نه نمی تونم. قراره آخر هفته بریم پیش پدرم.
مکس: ماشین های برف روب کنار خیابون برف جمع کردن... و من یه سوراخ توش درست کردم.
کلاری: مکس، برو با دوست هات بازی کن!
مکس کلافه می شود. دور می شود.

داخلی - خانه اسکیمویی - روز

مکس می نشیند، در خانه اسکیمویی اش استراحت می کند، غرق در فکر است. از حالا به کلاری فکر نمی کند.او گرفتار کامل کردن دژش است. حفره ای کوچک در گوشه ای به جای منفذی برای دیدن درست می کند.دیواره های آنجا را با دقت و مهارت تمام صاف می کند.
یک عالمه گلوله برفی می سازد و بعد طبقه ای برای جاگذاری آنها درست می کند.
بیرون دژش می ایستد و به دقت چوب در بالایش می گذارد. چوب پرچم است و مکس اولین مرد روی ماه.
همان موقع مکس ماشینی می بیند که به داخل پارکینگ می آید. صندوق عقب ماشین باز و پر از سورتمه است. مکس عده ای دختر و پسر نوجوان را می بیند که از ماشین خارج می شوند و می ریزند به خانه.
مکس فکری به ذهنش می رسد. می پرد داخل کلبه اسکیمویی اش و تمام گلوله برفی ها را بر می دارد. او نمی تواند تمامشان را ببرد تا کنار ورودی، پس غلشان می دهد.
بیرون دژش، همچون کانگورو با انتهای لباسش کیسه ای درست می کند تا گلوله ها را ببرد. از خیابان می گذرد تا به خانه برسد. به طعمه اش که نزدیک تر می شود، با دقت گلوله هایش را موزون می کند. او در پس نرده کوتاه خانه همسایه مخفی می شود.
صبر می کند، هیجان زده است، دارد در حین مخفی شدن، گلوله هایش را می چیند. او نوجوانان را که دارند وارد خانه می شوند نگاه می کند. در همان حین، گلوله های بیشتری می سازد.
نوجوانان خارج می شوند. مکس یک گلوله برفی به دست می گیرد، منتظر است. صبر می کند تا آنها نزدیک شوند. بعدش می پرد و اسلحه اش را شلیک می کند. هدف گیری اش خیلی خوب نیست، ولی از آن طرف هم غافلگیر می شود. چند گلوله برفی به نوجوانان می خورد و وقتی آنها می بینند که اوست، می خندند و شروع به جواب دادن می کنند. چند تایی از پسرها به دنبالش می دوند. خنده بیشتری به گوش می رسد. گلوله های برفی بیشتر. پسرها مکس را پیدا می کنند و مقداری برف روی نرده ، روی مکس خالی می کنند. آنها دارند نزدیک تر می شوند. مکس جیم می شود. از میان خیابان می گذرد، از بازی با پسرهای بزرگ تر هیجان زده شده.
او می دود به طرف خانه اسکیمویی اش.
پسرها نزدیک تر می شوند.
او درست به موقع می رسد و شیرجه می رود داخل و می خزد در غار کوچکش. خندان و عصبی و خوشحال. جای او امن است!
درست همان موقع سقف غار خراب می شود. پسرها روی سقف پریده اند و دارند خانه اسکیمویی را خراب می کنند. برای لحظه ای مکس در دنیای سرمای سفید گیر می افتد. او راه خودش را به بالا باز می کند و ما صورتش را می بینیم؛ پر از غضب است. سر تا پا برفی شده. برف به داخل کاپشنش رفته.
وقتی دو تا پسر، که تقریباً پانزده ساله هستند،می بینند مکس ناراحت است، عقب می کشند. آنها احساس بدی دارند.
پسر اول: حالت خوبه؟
مکس که می خواهد گریه کندف با سر تأیید می کند . صدای بوق. همه منتظرند. پسرها بر می گردند به ماشین. مکس با کلاری چشم در چشم می شود.او کنار ماشین با سایر بچه ها ایستاده. مکس امیدوار است او جلو بیاید، تا کمکش کند. یا حتی پشتش در آید و پسرها را بزند. ولی در عوض او رو می گرداند تا با کسی در ماشین صحبت کند. پسرها و کلاری سوار ماشین می شوند. مکس آزرده و عصبانی دور شدن ماشین را نگاه می کند.او از این که خانه اسکیمویی نتوانسته امنیتش را حفظ کند، شگفت زده است. احساس می کند به او خیانت شده است. خواهرش طرف او را نگرفته. مکس بلند می شود. احساساتی خام دارد. بعد می دود به داخل خانه.

داخلی - خانه مکس- عصر

مکس برفی وارد خانه می شود و می دود به طرف طبقه بالا، به اتاق خواهرش.
کلاه و دستکشش را می اندازد روی زمین. روی تخت کلاری بالا و پایین می پرد و همه جا را برفی می کند. چیزی توجه مکس را جلب می کند؛ روی دیوار یک قلب مخصوص روز ولنتاین است که او برای خواهرش درست کرده. قلبی سه بعدی که با کاغذ و چوب بستنی درست شده. وسطش نوشته« برای کلاری عشق، مکس».کلاری آن را روی تخته دیواری اش گذاشته، کنار بقیه عکس هایش.
مکس آن را بر می دارد و پرتش می کند زمین. بعد به انبوه کمی از برفی که باقی گذاشته نگاه می کند. فقط چند کپه مانده. کفاف مکس را نمی دهد.او روی فرش خیس می ایستد که حالا هر تکه اش آب جمع شده . آرام می شود و خرابی هایی را که به بار آورده حساب می کند، شروع به فکر درباره کاری که کرده می کند.

داخلی - اتاق خواب مکس

مکس در سکوت روی تخت دراز کشیده و نگران است. روی میز کنار تختش یک کره زمین آنتیک است که از داخل روشن می شود. مکس نوشته رویش را می خواند:
« به مکس، صاحب این دنیا. با عشق، پدر»
صدای کفش های پاشنه بلند را از آشپزخانه می شنود. مکس ناراحت است، آرزو می کند این کار را نکرده بود. قدم های مامانش در خانه طنین می اندازد.
مامان( صدا می زند): هی! من خونه ام!
می شنویم که دارد بالا می آید. او وارد اتاق می شود و می بیند مکس زیر پتو است. او می نشیند روی تختش و سر مکس را می بوسد. او لباس های کارش را پوشیده.
مامان:هی.
مکس جواب نمی دهد.
مامان: چی شده؟
مکس نگاه می کند.
مکس: کلاری و دوست های احمقش خونه اسکیموییم رو
خراب کردن.
مامان:اوه.
مکس: و اون هیچ کاری نکرد.
مامان: متأسفم عزیزم. ( با خنده ای ملیح) یه کاریش می کنم.
احساس گناه وجود مکس را پر می کند.

داخلی - محوطه دفتر مامان - شب

اتاقی در بخش بی استفاده خانه، محل کار مامان مکس است. اتاق رو به حیاط خلوت است؛ اتاقی که کارکردهای زیادی دارد.
او در حین صحبت تلفنی با یکی از همکارهایش پشت یک کامپیوتر قدیمی تایپ می کند.
مکس که کمی از بابت قبل احساس گناه می کند، می خواهد با مامانش رودرو شود، ولی ابتدا اوضاع را می سنجد. به مامانش نزدیک تر می شود، همه چیز را می شنود، ولی حتی نگاه مستقیمی هم به مامانش نمی کند. او رو به پنجره نفس می کشد و بعد بخار روی شیشه را پاک می کند. با چند تا از وسایل اتاق ور می رود. دور مامانش می گردد؛ بدون این که بخواهد جلب توجه کند. از بین یک دسته کتاب؛ از خودآموز تا کتاب های مربوط به کار ، یکی را بر می دارد و ورق می زند. تظاهر می کند که دارد کتاب را می خواند و آن را می فهمد. بعد کتاب را می گذارد زمین.
مامان هنوز هم هیچ توجهی به مکس نمی کند. دلواپس است، ولی بیشتر از آن، خسته و کوفته به نظر می رسد. ما فقط نگاه های او را از منظر مکس می بینیم.
مامان( گرمای وجودش خستگی اش را پنهان می کند): می دونی دقیقاً لستر با گزارش چی کار کرد؟
مکس کنار پایش دراز می کشد. می خواهد به مامانش نزدیک باشد و احساس می کند نشستن زیر پایش به نوعی عذرخواهی محسوب می شود.
مامان( هنوز با آن ور خط):...نمی دونم از کجا باید شروع کنم. احساس می کنم باید از نو شروع کنم، ولی حتی نمی دونم چی می خواد...
مکس به زیر بخاری می رسد، با تنبلی دستش را تکان می دهد. به پای مامانش نگاه می کند؛ او کفش هایش را در آورده، ولی هنوز جوراب شلواری پایش است.
مامان( در حین گوش دادن به حرف های همکارش با سر تأیید می کند شکست خورده؛ بعد سعی می کند نشان دهد خوش است): خوبه. اشکالی نداره. احساس می کنم باید شروع کنم. تا صبح تمومش می کنم. ممنون سیدنی. ببخشین که زنگ زدم خونه... می دونم... این آخرین باره... ممنون. فردا می بینمت.
گوشی را قطع می کند.
مکس سر بلند می کند و مامانش را می بیند. از جایی که او دراز کشیده، فقط بخشی از صورتش را می بیند. او در سکوت نشسته ، به کامپیوتر خیره شده، نمی داند از کجا باید شروع کند، حس درماندگی دارد.
مکس آرام انتهای جوراب او را می گیرد. بالاخره او به مکس که پایین پایش خوابیده، نگاه می کند. لبخندی ضعیف به او می زند، سعی می کند راهی برای خارج شدن از فکرهایش پیدا کند.
مامان( آرام):هی .
مکس( تقریباً بی صدا): سلام.
چند دقیقه سکوت می کنند. با این که کمی از هم ناراحت هستند، اما دارند با هم کنار می آیند.
مامان: یه قصه داری بگی؟
این بازی ای است که هر از گاهی با هم می کنند؛ چیزی که فقط بین آن دوست: مکس برای او داستانی می گوید، او هم به تایپ پای کامپیوتر می پردازد. ضمن این که راه خوبی برای آشتی بینشان است. مکس امشب واقعاً از این پیشنهاد صلح مامانش استقبال می کند.
مکس: آم م م... آره.
مکس به اطراف نگاه می کند، سعی دارد داستان خوبی برای تعریف پیدا کند. آرام مسیرش را می یابد، لحظه ای را انتخاب می کند و می گذارد تخیلش کار کند. مامانش صفحه ای تازه باز می کند و شروع به تایپ حرف های مکس می کند.
مکس( تمام سعی و تلاشش را می کند): یه ساختمون هایی بودن... ساختمون هایی بزرگ که می تونستن راه برن. پس بلند شدن و شهر رو ترک کردن. یه سری هم خون آشام بودن. خون آشام ها می خواستن ساختمون ها رو خون آشام کنن و ریختن سرشون. اونها رو گاز گرفتن. یکی از خون آشام ها بلندترین ساختمون رو گاز گرفت، ولی دندونش شکست. اون گریه کرد، چون دیگه نمی تونست دندون جدید داشته باشه. و بقیه خون آشام ها گفتن چرا گریه می کنی مگه دندون بچگیت نبود؟ و خون آشام گفت نه، اونها دندون های بزرگم بودن. و خون آشام ها که می دونستن اون دیگه نمی تونه خون آشام باشه ترکش کردن. و اون نمی تونست با ساختمون ها دوست باشه، چون خون آشام ها کشته بودنشون.
مامان تایپش تمام می وشد و لبخندی پر غرور و ناراحت به مکس می زند.
مکس:پایان.
مکس جواب لبخند مامانش را می دهد.

داخلی - کلاس درس مدرسه- روز

فیلمنامه کامل « جایی که وحشی ها هستند»

یک کلاس درس معمولی است؛ نیمکت های معمولی و تخته سیاه، پنجره های بزرگ با درخت هایی که شاخه هایشان به شیشه چسبیده. معلم مکس، مردی کوتاه و لاغر است و کمی نجیب.
معلم( گرم درس دادن است):... و خورشید مرکز منظومه شمسیه. به خاطر همینه که همه سیاره ها اینجان. شب و روز رو می سازه و گرماش سیاره ما رو قابل سکونت کرده. معلومه که خورشید همیشه ما رو گرم نگه نمی داره. مثل همه چیز خورشید هم می میره. وقتی این اتفاق بیفته، اولش بزرگ می شه و تمام سیاره های اطرافش رو جمع می کنه، حتی زمین رو؛ زمینی که خیلی سریع از بین می ره...
مکس از این اطلاعات کمی نگران می شود.
معلم: چون بالاخره هیچی نباشه خورشید فقط سوخته که داره می سوزه و وقتی سوخت تموم بشه، محو می شه و سیاره ما تاریک می شه، برای همیشه...
در حین این حرف ها، مکس به چهره بقیه بچه ها در کلاس نگاه می کند. او نمی داند عکس العمل بچه ها، نسبت به این حرف ها چیست. او چهره های دوستانش را نگاه می کند. بعضی گوش می دهند، بعضی در دفترهایشان نقاشی می کشند، بعضی به منظومه شمسی بالای سرشان نگاه می کنند. هر چقدر که آنها بی تفاوت هستند، این اطلاعات برای مکس بسیار مهم است.
قطع به:

داخلی - ماشین مامان مکس- عصر همان روز

مکس از پنجره به بیرون نگاه می کند. صدای معلم همچنان می آید.
صدای معلم: مطمئنم تا اون موقع نسل بشر به خاطر مسائل جوی نابود می شه...
مکس و کلاری با مامان در ماشین هستند. مکس در صندلی جلو نشسته ، کلاری عقب. هرکدام در دنیای خودشان هستند. آنها در بعد از ظهری بارانی به خانه بر می گردند.
صدای معلم:... جنگ، آلودگی، گرمای زمین، سونامی، زمین لرزه، شهاب سنگ... ولی کی می دونه، درسته؟ آخر هفته خوبی داشته باشین.

داخلی - اتاق خواب مکس- غروب

مکس یک دژ ساخته. همه جا را ملحفه کشیده. داخل دژش می نشیند و یک چراغ را روشن و خاموش می کند. کسل شده، می رود طرف در و روی یک کتاب می ایستد و داد می زند.
مکس: مامان! مامان بیا اینجا! من دژ رو از نو ساختم!
مامان: مکس گرفتارم.
مکس با دقت تعادلش روی کتاب را به دست می آورد.
مکس: باید بیای تو، مذاب داره میاد. ( مکث)اوه، اوه! و یک کشتی شلیک توپه، می خواد راه بیفته!( مکث) می خوای برات جا بگیرم؟
جوابی از مامان نمی آید.
مکس به اطراف اتاقش نگاه می کند، به دنبال انتخاب است. او به یک دست شمشیر و زره نگاه می کند . نه. یک حلقه بسکتبال . نه. یک دست لگو. نه. لباس گرگی اش را می بیند که روی در آویزان است.

داخلی - خانه مکس- غروب

مکس پیروزمندانه پایین می آید. او یک لباس گرگی سفید پوشیده؛ همانی که از تختش آویزان بود. کهنه و کثیف است، اما از خز واقعی درست شده.

داخلی - اتاق نشیمن خانه مکس - ادامه

مکس از سرسرا می گذرد، دست به سینه است. به گوشه نگاهی می اندازد و می بیند مامان و دوستش روی مبل نشسته اند.
مامان: تو واقعاً ... خوبی.
مکس بدش آمده. مامان یک ظرف کثیف را بر می دارد و سریع به طرف آشپزخانه می رود. از کنار مکس می گذرد، لبخند بازیگوشانه ای به او می زند.
مامان( به مکس): سلام عزیزم.(بلند به طرف اتاق دیگر)کلاری، وقت شامه! لطفاً وسایلت رو از روی میز جمع کن.
مکس به دنبال مامانش به آشپزخانه می رود.

داخلی - آشپزخانه - ادامه

مامانش دارد آشپزی می کند. مکس دست به کمر وارد می شود، گویی ژنرالی است که دارد نیروهایش را نظاره می کند. مکس شروع به بو کشیدن می کند. منتظر است به او توجه شود. غذا را بو می کند. مامان خسته تر از آن است که نگاهش کند. مکس می رود روی میز و کار مامانش را ارزیابی می کند. مامان یک ظرف آب را روی گاز می گذارد.
مکس( اشاره به چیزی): اون چیه؟
مامان: پاته.
مکس کمی ناخرسند است و پر غرور. با لوازم روی پیشخوان ور می رود . یک قاشق را در دهان می گذارد. یک بسته ذرت منجمد را بر می دارد.
مکس: ذرت منجمد؟ مگه ذرت واقعی چشه؟
بسته را با صدایی بلند روی میز می گذارد. بسته به یک بطری روغن می خورد.
مامان( آرام، سعی دارد آرامش را از دست ندهد): ذرت منجمد هم واقعیه. از روی صندلی بلند شود. برو به خواهرت بگو وسایلش رو از روی میز ناهارخوری جمع کنه.
مکس( داد می زند، کم و بیش رو به مامانش است): کلاری وسایلت رو از روی میز جمع کن!
مکس دارد صبر مامانش را امتحان می کند.
مامان( سریع، زیر لب):مکس، الان شروع نکن.
به جای این که گوش دهد، می رود روی کابینت می ایستد.
هر دو به هم خیره می شوند.
مامان: مکس لطفاً از اونجا بیا پایین. یکی از دوست هام اومده... داری آبروی منو می بری.
مکس دست به سینه می زند و به او خیره می شود.
مکس: زن بهم غذا بده!
مامان( عصبانی): مکس، بیا پایین. بیا پایین!
مکس آزرده خاطر به او خیره می شود.
مامان: مکس از اون کابینت لعنتی بیا پایین! الان. الان!
مکس: می خورمت!
مامان: بیا پایین!
خرناسه ای می کشد.
مکس:وووووووو!
مامان دیگر تحمل نمی کند و به طرفش می رود. مکس از آنجا می پرد. هنوز دارد خرناسه می کشد.
مکس از میان اتاق نشیمن رد می شود و مامانش به دنبالش است. مکس تعجب کرده. وقتی آنها از جلوی دوست مامان رد می شوند، او متوجه میزان انرژی و خطر می شود.
در راهروی مقابل، مامان او را می گیرد.
مامان( سریع و خشن): مکس! چت شده؟
مکس گیر افتاده، خشمگین است. می خواهد هر طور شده آزاد شود. لگد می زند و پیچ می خورد. ناگهان عصبی دست مامانش را گاز می گیرد. مامانش او را می گذارد روی زمین و او می افتد روی یک لامپ. مامان بر می گردد و دست مکس را می گیرد. مکس از کار مامانش شوکه شده، فوراً می فهمد که زیاده روی کرده.
مامان( کاملاً عصبانی): آه! دیونه شدی! نمی تونی آدم باشی؟!
نمایی نزدیک از مکس. می فهمیم که او نمی داند این حرف چه معنایی دارد، ولی رویش خیلی تأثیر گذاشته.
مکس می گردد و می بیند دوست مامانش وارد سرسرا شده.
در حالی که مامان دارد درد می کشد، دوست مامان مردد است. او مطمئن نیست که باید دخالت کند یا نه. می ایستد و به طرف مکس می آید.
دوست مامان: کانی، نباید بذاری این طوری رفتار کنه.
مامان رو می کند به مکس.
مامان: مکس، چته؟ چرا این کارها رو می کنی؟
مکس: تو داری این کار رو می کنی!
مامان: تو رو نمی شه جمع کرد!
مکس به همه نگاه می کند. مامانش، دوست مامان...
مکس: تقصیر من نیست!
این آخرین فرصت مکس است. از عصبانیت سرخ می شود و از خانه بیرون می دود. مامانش به دنبالش می دود.

خارجی - خیابان -شب

فیلمنامه کامل « جایی که وحشی ها هستند»

مکس به پایین خیابان می دود، گریان است. از این که از دست دوست مامان دارد در می رود، هیجان زده است. هم برای این که از دستش در رفته و هم این که می خواسته بداند کدامشان سریع تر هستند. از دست مامانش هم عصبانی است که به این مرد بها داده. مامان به دنبالش یک خیابان را می دود،ولی نمی تواند به او برسد.
آزاد شده. این آرزوی هر کودکی است. مکس همچنان می دود و با این که صورتش خیس گریه است، لبخندی دیوانه وار از بابت پیروزی اش می زند. زمانی که به جنگل می رسد، سکانس تمام می شود؛ یعنی جایی که جاده به انتها می رسد و درخت ها شروع می شوند.

خارجی - جنگل اطراف - شب

مکس هنوز پر انرژی از دویدن و نفس نفس زنان به دل جنگل می رود. به محوطه باز کوچکی کنار یک درخت می رسد؛ جایی که می تواند بنشیند . آنجا راحت است. احساس ضعف می کند. یک چوب بزرگ بر می دارد و به اطراف می زند؛ ضربه هایی عصبی.
بالاخره کمی آرام می شود، ولی هنوز مشغول پرسه زدن است. خیلی زود هوا تغییر می کند. باد تندتر می وزد، برگ ها را به حرکت در می آورد. مکس قدرت شب را حس می کند، رو به آسمان زوزه می کشد.
صدای ناجوری می شنود. در جایش خشکش می زند و گوش می دهد. باد را بو می کشد. به دل جنگل می رود، به دنبال بو.
صداهای عجیب او را به کرانه دریاچه ای می رساند. ستاره ها بیرون آمده اند و ما انعکاس آنها را در آب می بینیم.
یک قایق روی آب شناور است. مکس اطراف را نگاه می کند تا ببیند کسی هست یا نه. قایق به چیزی بسته نشده و دارد از سنگ ها دور می شود. مکس سریع به طرفش می دود و طناب را می گیرد. قایق را آرام عقب می کشد. دوباره به اطراف نگاه می کند. می خواهد بداند صاحبش کیست. جلوی قایق می ایستد، باد لا به لای درخت ها پیچیده.
ناگهان صداها قطع می شود. دنیا در سکوت فرو می رود.
مکس آرام اما محکم قدم به قایق می گذارد.
قایق آرام از سنگ ها دور می شود. فضا رویاگونه است؛ تقریباً سورئالیستی.
مکس اجازه می دهد قایق حرکت کند، با جدیت به ساحل نگاه می کند که دورتر می شود.
زمانی که از ساحل به اندازه کافی دور شد، قایق آرام به جهت باد حرکت می کند و از جنگل دور می شود تا به دل دریا برود. مکس رو می گرداند تا ببیند در افق چیست.شهر را از نظر می گذراند. حالا دیگر نسبت به اراده اش شکی نیست؛ او باید به طرف نورها حرکت کند.
مکس دکل را تکان می دهد و صدا بر می گردد . باد قایق را می برد و ما صدای دریانوردی مخلوط با هوا را می شنویم. مکس سکان را می گیرد و به سمت شهر می برد. مکس می خواهد بگوید« بهشان نشان می دهد»، می تواند قایق را هدایت کند! به نظر می رسد فاصله ای با شهر ندارد. صدای باد صحنه را پر می کند. مکس به قطب نمای قایق نگاه می کند. شهر به طرف شمال است.

خارجی - اقیانوس- شب

از نمایی باز، می بینیم که مکس دارد در دل آب می رود. ساحل جنگلی را پشت سر گذاشته.
برش می خوریم به مکس. حالا صدای آب بلندتر شده. مکس به دکل نگاه می کند، گیج است. شهر الان دیگر دورتر شده. حداقل 30 کیلومتری فاصله دارد. مکس به قطب نما نگاه می کند؛ هنوز هم شمال را نشان می دهد. به پشت سرش نگاه می کند. دیگر ساحل قابل دیدن نیست. ستاره ها آسمان شب را پر کرده اند. دوباره به جلو نگاه می کند و سکان را می گیرد تا سرعتش بیشتر شود.
حالا دیگر باد می وزد. قایق سریع از دل دریا می گذرد.
مکس به جلو نگاه می کند. ابروهایش را بالا داده. شهر دیگر کوچک تر شده؛ مثل یک ذره نور. پشت سرش، چیزی نیست مگر خط دریا. هنوز دارد به سمت شمال می رود. مکس گیج است و سردش شده، ولی هیچ چیز نمی تواند جلوی تصمیمش را بگیرد.

خارجی- اقیانوس - سپیده دم

نور محو صبحگاه اقیانوس را صورتی کرده. ما نمایی بسیار بسیار باز می بینیم از مکس و قایقش که نقطه ای کوچک در اقیانوس هستند.
روی عرشه، مکس را می بینیم که چشمش به افق است. جلویش هیچ نشانه ای از شهر نیست.پشتش فقط آب است و آسمان. هیچ ساحلی دیده نمی شود.
سکانش را ثابت می کند. قطب نما را چک می کند، هنوز به طرف شمال است. می نشیند. قرار است سفری طولانی در پیش باشد.
مونتاژ
صبح. مکس درگیر سکان است، می خواهد بداند قایق چطور کار می کند. در میان طناب ها سرگردان است.
برش به : سر ظهر. مکس اعتماد به نفسش را به دست آورده. دارد خوب پیش می رود و باد به صورتش می خورد.
برش: بادی در کار نیست. مکس کسل شده و به آب خیره شده است. کف قایق دارد آب جمع می شود. پایش را کنار می زند تا خیس نشود.
برش: مکس می نشیند، دارد دنباله سیاه لباسش را تمیز می کند.
برش: شب. مکس روی نیمکت دراز کشیده، دارد به ستاره ها نگاه می کند. یک طناب به سکان بسته تا مستقیم حرکت کند. شکمش را می گیرد. مدت هاست چیزی نخورده.
برش: روز. مکس همچون ناخدایی بر لبه قایق ایستاده. دست به سینه، دریا را نگاه می کند. هنوز هیچ ساحلی دیده نمی شود. اول به قطب نمایش و بعد به سکان نگاه می کند تا مطمئن شود هنوز به شمال می رود.
برش: روز. چند تصویر. مکس را می بینیم که برای این که وقت بگذرد، خودش را سرگرم کرده. با لباس هایش بازی می کند، کلاهش را محکم می کند، صورتش را مخفی می کند. از گلویش صداهای عجیب در می آورد.
حشرات مرده را کنار قایق ردیف می کند و آنها را یکی یکی به داخل آب می اندازد.
برش: روز. مکس یک میخ در چوب را گرفته و عقب و جلویش می کند. بالاخره موفق می شود میخ را از جا در آورد. روی قایق خم شده، با استفاده از میخ چیزی در بدنه بیرونی حک می کند. عمیق حک می کند. دستش را عقب می کشد و می بینیم که اسم خودش را نوشته . راضی است.
برش: شب. باران استوایی. مکس می نشیند، خیس شده. دستش به سکان است.
برش: شب. باران تمام شده. در افق نوری دیده می شود. هنوز دور است، پس نمی تواند بفهمد چیست. به قطب نما نگاه می کند، هنوز رو به شمال است.
برش:شب. مکس تک جزیره ای را می بیند. نور در مرکز افق روشن است. این نور بسیار با نور معمولی فرق دارد. مکس بیشتر از همیشه کنجکاو است. او به آنجا بسیار نزدیک است.

خارجی - جزیره -شب

مکس وارد ساحل می شود. در پس ساحل، بالای صخره ها، جنگل را می بیند و در میانه جنگل آتش بزرگی به راه افتاده. خیره است، مبهوت شده و لبخند می زند. بالای جنگل کوهستان بزرگی است. چیزی شبیه آتشفشانی خاموش. در شب تاریک فقط یک تکه سیاه است. در جنگل، آتش همچنان وجود دارد. قایقش به مرجان ها گیر می کند. مکس از قایق پایین می پرد و به دل آب می زند، تا کمر در آب است.
مکس به ساحل می رسد، کنجکاو است و متعجب. می خواهد پا بگذارد روی خاک. در ساحل کلاهش را روی سرش می کشد و نگاهش به جنگل است. سر و صدایی از دور به گوش می رسد؛ صدایی که حتی تا ساحل هم رسیده. به دل جنگل می رود، عصبی و آماده برای هر چیز.
سرش را همچون گربه ها در میان برگ ها می گرداند. گرم است، مرطوب. این واقعاً خطرناک است، جنگلی گلی، وحشی، بدوی و غیر قابل پیش بینی. هر چه صدا بیشتر می شودف مکس به فضایی باز نزدیک تر می شود.
از میان درخت ها او حرکت جانوران درشتی را می بیند؛ شش تا هستند، به دور آتش می گردند.
مکس آن چه را می بیند باور ندارد. سرجایش خشکش زده و به زانو می افتد. در پس چمن ها مخفی می شود، تماشا می کند، با چشمانی باز، شیفته شده.
جانوران، چیزهای وحشی، دو متر و نیم می شوند، درشت هستند، سرهایی بزرگ و ظاهری اغراق شده دارند. چهره هایشان بسیار رو است، همین طور بدنشان ، با عضله هایی بزرگ ، چنگال هایی درشت و دندان های تیز فانتزی که برای شیطنت جان می دهد.
چیزهایی وحشی دارند همه جا را خراب می کنند، هر چه را هست از بین می برند، دیوارهای ساختمان ها را می کنند. اگر ندانیم چه خبر است، به نظر می رسد عده ای جانور به کمپ انسان ها رسیده اند، آنها را خورده اند و حالا دارند تمام شواهد تمدن را نابود می کنند.
چیزهای وحشی با خراب کردن هر ساختمان می غرند.
با نگاهی دقیق تر متوجه می شویم که چیزهای وحشی در این کار هماهنگ نیستند.
یک جانور، کارول، به نظر می رسد پیش قدم است. شاخ هایی بلند دارد و زیر چشمش گود است و صورتی گرد دارد که اگر حالش خوب باشد، می تواند گرم و مهربان باشد. ولی الان او خیلی درگیر است. شروع به دویدن می کند و خودش را می زند به داخل ساختمانی کوچک به شکل خانه و نصفش را خراب می کند.
جانوری دیگر، همچون خروسی بزرگ - او داگلاس است - ایستاده ، از خرابی ناراحت است، گویی می گوید« باز دوباره نه.»
ایرا چیز وحشی دماغ بزرگی است با حالتی نزار و روحیه ای غم زده. او و مثلاً زنش، یعنی جودیت - زشت، زمخت - بی هیچ انرژی ای به کارول کمک می کنند.
چیزهایی به آتش می اندازند و با هم صحبت می کنند.
ولی کارول دقت بیشتر می خواهد ، تمرکز بیشتر.
کارول: بیاین!
داگلاس هم کم و بیش به آنها می پیوندد، یک ستون را می اندازد و سقفی را ویران می کند. کارول راضی می شود. حالا کوچک ترین جانوری را می بینیم که از این اتفاقات راضی نیست. او الکساندر است، که شبیه یک بز است. سیخ ایستاده و پوست سفید خاکستری ای دارد. او کوچک ترین چیز وحشی است، بیشتر اندازه مکس است.
کارول:بیاین بچه ها، خرابشون کنین! جودیت تو از اون دیوار متنفر نبودی؟بیارش پایین!
جودیت برای راضی کردن کارول به سمت دیوار می دود و آن را پایین می آورد، بعد می رود و دوباره می نشیند.
کارول( به ساختمان دیگری اشاره می کند): ایرا، نمی خوای سرت رو به این بکوبی؟
ایرا گردنش را می گرداند، سعی می کند به عقب نگاه کند. جودیت می رسد. ایرا رو می گرداند، پشتش را به جودیت می کند. تمام این اتفاقات نزدیک مکس رخ می دهد. او می تواند نفسشان را حس کند.
ایرا( خندان): خوب چرخید؟
ایرا پشتش را می گردد.
جودیت( او هم می خندد): آره، چرخید.
گاو، یکی دیگر از چیزهای وحشی نگاهی می کند و به دوربین خیره می شود؛ چشم به چشم تماشاگرها. اگر دقت کنید، حرکتی بسیار پیش بینی نشده است.
مکس هنوز هم مخفی است، فقط شاهد. او ترسیده، ولی بخشی از وجودش متعجب است.
مکس متوجه می شود چیزهای وحشی ، شش تایشان، همچون خانواده ای ناجورند. هرکدام شخصیت خودشان را دارند، ولی مدت طولانی است که با هم رابطه دارند.
خراب کردن آرام تر شده و کاملاً مشخص است که رهبرشان، کارول، ناراضی است. او هرج و مرج بیشتری می خواهد.
مکس به کارول نگاه می کند. او سعی دارد آن چه را که از خانه ای درختی مانده است، خراب کند.
خیلی سرع به خشم می آید، تقریباً هدایت خودش را از دست می دهد. بعد می ایستد، از نفس افتاده، خستگی در می کند، ولی هنوز هم می خواهد متمرکز شود. در حین نفس گرفتنش، به اطراف نگاه می کند، صحنه را از نظر می گذراند، برای مدتی در افکارش غرق می شود. انگار از تحرکات اطرافش دور می شود. در همان حین تقریباً شبیه مکس است زمانی که در ابتدا پا به قایق گذاشته بود.
مکس کارول را نگاه می کند، بعد به آخرین ساختمان نگاه می کند؛ ساختمانی که کارول سعی دارد خرابش کند. یک ستون آن را نگه داشته و فرصت برای کسی مثل مکس مغتنم است؛ او که خودش در خراب کاری حرفه ای است. حالا که یک ستون مانده، چیزی مکس را تحریک می کند.او مرد این کار است. این فرصتش است.
مکس تمام شجاعتش را جمع می کند و می دود به سمت ستون. از میان پاهای ایرا و داگلاس می گذرد، چهره اش مصمم است. چیزهای وحشی روی سرش هستند و صدها کیلو وزنشان را انداخته اند رویش. ما از شجاعت مکس شوکه می شویم.
مکس می دود و به ستون آخر می رسد، آن را نصف می کند و ناگهان ساختمان از هم می پاشد. مکس سریع بلند می شود و یک چوب بزرگ بر می دارد و آن را به اطراف می گرداند. هرچه را که در اطراف است نابود می کند.
برش به منظر کارول که مکس را می بیند. کارول به پایین نگاه می کند و می بیند این آدم کوچک در لباس گرگ با مشت گره شده می دود و چوبش را تکان می دهد. آتش در چهره مکس است. او خیلی جدی است! از منظرگاه کارول بسیار مسخره به نظر می رسد.
چیزهای وحشی می ایستند، از انرژی مکس متعجب اند. بعد اتفاقی غریب می افتد؛ این حس هرج و مرج به آنها سرایت می کند.
ابتدا جودیت است که دست ایرا را می گیرد و او را به دل قلوه سنگ های مکس می اندازد. مکس میانشان می دود، هرچه را که می بیند پرت می کند.چیزهای وحشی همین کار را می کنند و تکه های بزرگ ساختمان را به آتش می اندازند.
به نظر می رسد چیزهای وحشی بزرگ از مکس خوششان آمده و او را قبول کرده اند، ولی چنگال هایشان به او نزدیک تر می شود. او جا خالی می دهد. حالا پاهایشان. او می پرد و جا خالی می دهد، آن هم درست موقعی که نزدیک است زیر پای یکی شان له شود.
هرج و مرج ادامه دارد، ولی خیلی زود دهکده، یا هرچه که بوده، با خاک یکسان می شود.چیزی برای خرابی باقی نمانده.
چیزهای وحشی نفس می گیرند، ولی مکس هنوز دارد خراب می کند.نمی بیند که آنها دست کشیده اند.
ایرا: حوصله م سر رفت.
جودیت( اشاره به مکس): می تونیم بخوریمش.
ایرا: آره فکر کنم.
مکس سر بلند می کند، متوجه می شود دارند درباره او حرف می زنند.
داگلاس: هی دارین چی کار می کنین؟
جودیت: اوه، می خوایم بخوریمش.
داگلاس( اتفاقی): خوبه.
حالا مکس احساس می کند که جانوران دورش حلقه زده اند. حسشان نامشخص است. مکس از یک چیز وحشی به دیگری نگاه می کند. آنها به او نزدیک تر می شوند.
مکس عقب می رود.
چیزهای وحشی لبخند می زنند.
سخت نفس می کشند.
دندان هایشان بزرگ است.
جودیت زبانش را می لیسد.
ایرا دست هایش را گشوده.برای بغل کردن؟
صدها کیلو وزن و خز همچنان دارد به طرف مکس می رود؛ مکسی که یک و نیم متر بیشتر قد ندارد و نحیف است. سر بلند می کند، ترسان به گوشه ای می رود. باید کاری بکند. او با تمام وجود فریادی می زند که بسیار بلند و تحکیم آمیزتر از آن چیزی است که ازش انتظار می رود:
مکس:واییییییییییییییسسسستتتتتتتتییییییییید!
چیزهای وحشی خشکشان می زند. همگی در سکوت اند.
مکس هنوز باورش نشده جواب داده. ولی هنوز تنش وجود دارد. ما سریع نمایی بسته از کارول داریم، قدرت مکس او را شگفت زده کرده.
بعد از پشت سر گروه:
کی.دبلیو: چرا؟
مکس: چون...آه...چون...
چیزهای وحشی تهدید کننده و جدی نگاهش می کنند.
مکس: چون، خب من یه بار شنیدم اونها واینستادن و بعدش...
جودیت:کی ها؟کی ها واینستادن؟
مکس: آه. چکش ها. اونها گنده بودن و نمی دونستن چطور وایستن.اونها دیونه بودن. همیشه می لرزیدن و به اطراف می دویدن و هیچ وقت واینمیستادن تا ببینن جلوشون چیه. یه بار اونها می دویدن طرف لبه کوه و اصلاً ندیدن کسی برای کمکشون داره میاد. و می دونین چی شد؟
چیزهای وحشی شیفته وار، سرشان را تکان می دهند.
مکس: دویدن و اونو کشتن. اون اومده بود کمکشون.
داگلاس:اون کی بود؟
مکس: کی کی بود؟
داگلاس: همون یارو که داشت از کوه بالا می رفت.
مکس: اون ... اون سلطانشون بود.
چیزهای وحشی از داستان شگفت زده شدند.
ایرا( در نجوایی بلند): تو سلطان مایی؟
درنگ. مکس باید فکر کند. او نمی داند چطور داستان چکش ها را ادامه دهد و حالا خودش را گیر انداخته. انتخابی ندارد.
مکس: آره. گمون کنم.
در میان جمعیت ول وله می افتد. کارول لبخند می زند.
اون سلطانه.
داگلاس( با اطمینان): آره. اون سلطانه.
الکساندر( با صدای نوجوانانه): اون سلطان نیست.
جودیت ( نگاهی می اندازد): اون خیلی کوچیکه.
زمزمه ای سریع بین جماعت. سلطان هست یا نیست؟ حالا کارول می خواهد مسئله را حل کند. او به عهده مکس می گذارد.
کارول( امیدوارانه): تو سلطانی؟
مکس باید سریع فکر کند. دستش را می برد به شانه اش و به اطراف نگاه می کند. متوجه می شود که دو انتخاب بیشتر ندارد؛ می تواند سلطان باشد یا این که خورده می شود.
مکس: آره! گفتم که سلطانم!
زمزمه ای از روی هیجان میان جمع. حالا مشخص است که کارول بین چیزهای وحشی بهترین موجود برای رهبری است. او یکی از بزرگ ترین چیزهای وحشی است و حضور محکمی دارد. در اصل تأیید مکس بستگی به او دارد.
کارول( با خوشحالی زیاد): تو سلطانی!
حالا معلوم شد. چیزهای وحشی سلطانی تازه دارند.
داگلاس( عمیقاً خوشحال) : اون سلطانه!
همگی تأیید می کنند. آنها به وجد آمده اند.
شروع به صحبت می کنند. مکس رو می کند به ایرا که کنارش نشسته.
مکس( زمزمه کنان): سلطان چی؟
ایرا: تمام اینجا!
ایرا مغرورانه به اطرافش اشاره می کند.
ایرا: اینجا مال ماست!خونه ماست!
مکس گیج است، اما سر به تأیید تکان می دهد. ما نیز خرابی را می بینیم؛ چیزی جز قلوه سنگ باقی نمانده. اینجا مقر سلطانی اش است؟
مکس( در گوشی به ایرا): چرا این کار رو کردین؟
ایرا: خوب نبود.
کارول نگاهش می کند؛ می خواهد بداند دارد درباره

/ 0 نظر / 12 بازدید