پرسش های جامعه شناسی هنر (1)

نویسنده : دکتر علی اکبر فرهنگی - رئیس‌ گروه‌های‌ مدیریتِ دولتی‌ و‌ رسانه‌ای‌ دانشکده‌‌ مدیریت‌ تهران




1ـ هر پدیده‌ای‌، از جمله‌ هنر، با نوعی‌ اقتصـاد سـروکار دارد. در واقع‌، اگر هنر را به‌ عنوان‌ یک‌ کالای‌ فرهنگـی‌ مورد توجه‌ قرار بدهیم‌، این‌ کالای‌ فرهنگی‌ دارای‌ ارزش‌ و بهایی‌ است‌ که‌ مقدار آن‌ را به‌هرحال‌ اقتصاد مشخص‌ می‌کند. این‌ ویژگی‌ در همه‌ی‌ دوره‌های‌ تاریخی‌ بوده‌ است‌ و چیزی‌ نیست‌ که‌ فقط‌ در نظام‌ سرمایه‌داری‌ رخ‌ داده‌ باشد. البته‌ نظام‌ سرمایه‌داری‌ آن‌ را شدت‌ داده‌ است‌ ولی‌ در تمام‌ دوره‌ها، حتی‌ در روزگار باستان‌ نیز هنرمند و اثرش‌ با اقتصاد در ارتباط‌ بوده‌ است‌. در تاریخ‌ ایران‌ نیز یک‌ نویسنده‌، هنرمند، شاعر اثری‌ را خلق‌ می‌کرد و برای‌ گذران‌ زندگی‌اش‌ آن‌ را به‌ یک‌ صاحب‌ قدرت‌ پیشکش‌ می‌نمود. داستان‌ بزرگانی‌ مثل‌ عنصری‌ و عسجدی‌ و امثال‌ این‌ها را که‌ به‌ یاد آوریم‌: می‌بینیم‌ سروده‌هایشان‌ یک‌ کالای‌ هنری‌ بود. همین‌ حالت‌ را در موسیقی‌ نیز می‌توان‌ یافت‌. وقتی‌ زندگی‌ باربد و نکیسا را بررسی‌ کنیم‌ در می‌یابیم‌ که‌ هنر این‌ها در دربار ساسانی‌ خریدوفروش‌ می‌شده‌ است‌.
بنابراین‌، می‌توانیم‌ بگوییم‌ که‌ از ایام‌ دور در تمام‌ جوامع‌ بشری‌ آثار هنری‌ به‌ عنوان‌ کالایی‌ نفیس‌ و پرقیمت‌ شناخته‌ می‌شده‌ است‌. امّا در روزگار کنونی‌، در نظام‌ سرمایه‌داری‌، این‌ ویژگی‌ بیش‌تر آشکار شده‌ است‌. نظام‌ سرمایه‌داری‌ به‌ هر صورت‌ پایه‌ و اساسش‌ بر سودآوری‌ بنیاد گذاشته‌ شده‌ است‌ و هدفش‌ از تولید محصولات‌ مختلف‌، انباشت‌ سرمایه‌ است‌. بنابراین‌ هنر و اثر هنری‌ هم‌ تابع‌ همین‌ قاعده‌ است‌. ازاین‌رو، به‌کاربردن‌ واژه‌ی‌ کالا در مورد یک‌ پدیده‌ی‌ هنری‌ از اصطلاحات‌ جدید است‌. کالا عبارت‌ از تولید محصولی‌ است‌ که‌ دیگری‌ به‌ آن‌ نیاز دارد. هدف‌ تولیدکننده‌ کسب‌ پول‌ است‌ وگرنه‌ خودش‌ به‌ آن‌ محصول‌ احتیاجی‌ ندارد. او از مصرف‌کننده‌ پولی‌ دریافت‌ می‌کند تا نیاز خودش‌ را برطرف‌ سازد. بنابراین‌، پول‌ واسط‌ چرخه‌ی‌ تولید و مصرف‌ در نظام‌ کالایی‌ سرمایه‌داری‌ است‌. در این‌ نظام‌، هنرمند به‌ عنوان‌ تولیدکننده‌، محصولی‌ را به‌ مصرف‌کننده‌ عرضه‌ می‌کند. همان‌طور که‌ یک‌ کارگر بر روی‌ مواد خام‌ کار می‌کند و آن‌چه‌ تولید می‌کند دارای‌ ارزش‌ اضافی‌ است‌، یک‌ هنرمند نیز با تولید اثر هنری‌، ارزش‌ اضافی‌ ایجاد می‌کند. البته‌ تفاوت‌ کیفی‌ کار یک‌ هنرمند با یک‌ کارگر باعث‌ می‌شود که‌ کار هنرمند روی‌ مواد خام‌ با خلاقیت‌ و نوآوری‌ همراه‌ گردد، امّا کار یک‌ کارگر تکراری‌، خسته‌کننده‌ و فاقد خلاقیت‌ باشد.

پس‌ می‌شود گفت‌ که‌ کالای‌ هنری‌ به‌ هر صورت‌ به‌نوعی‌ با سازوکار اقتصادی‌ در پیوند است‌. اما آیا اقتصاد هنر، هنرمند را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد؟ خیلی‌ از مواقع‌ پاسخ‌ به‌ این‌ پرسش‌ مثبت‌ است‌؛ یعنی‌ در واقع‌ سازوکار عرضه‌ و تقاضا بر رابطه‌ی‌ هنرمند و هنرپذیر حاکم‌ است‌. کالای‌ هنری‌ باید دارای‌ تقاضای‌ خاص‌ خود باشد، مثلاً امروز هنر پاپ‌ در موسیقی‌ دارای‌ تقاضا بسیار زیاد است‌. بنابراین‌ می‌بینیم‌ هنرمندی‌ که‌ در این‌ زمینه‌ فعالیت‌ می‌کند، درآمد قابل‌ملاحظه‌ای‌ به‌دست‌ می‌آورد. ازاین‌رو، عده‌ی‌ کثیری‌ ترجیح‌ می‌دهند که‌ در آن‌ گونه‌ موسیقی‌ فعالیت‌ کنند. عرضه‌ و تقاضای‌ کالای‌ هنری‌ خواه‌ناخواه‌ تأثیر خود را بر هنرمند خواهد گذاشت‌. سازوکار اقتصادی‌ عرضه‌ و تقاضا موجب‌ می‌شود که‌ عرضه‌، خود را با تقاضا هماهنگ‌ و همسو بکند. اگر تقاضا برای‌ یک‌ کالا زیاد باشد، عرضه‌کنندگان‌ می‌کوشند از آن‌ کالا بیش‌تر تولید بکنند و برعکس‌ اگر تقاضا وجود نداشته‌ باشد، سعی‌ می‌کنند که‌ عرضه‌ را محدودتر بکنند تا بتوانند قیمت‌ را بالا ببرند. این‌ قانون‌ بر یک‌ اقتصاد کاملاً سامان‌یافته‌ حاکم‌ است‌ و کالاهای‌ هنری‌ را هم‌ می‌تواند تحت‌تأثیر خود قرار بدهد. ازاین‌رو، می‌شود گفت‌ که‌ آثار هنری‌ هم‌ تابع‌ همین‌ قانون‌اند.
چرا آثار اصلی‌ riginal نسبت‌ به‌ آثار بدلی‌ false قیمت‌ بیش‌تری‌ دارد، در حالی‌ که‌ آثار بدلی‌ هم‌ ممکن‌ است‌ خیلی‌ از توانمندی‌های‌ همان‌ کالای‌ اصلی‌ را داشته‌ باشد؟ علت‌ این‌ است‌ که‌ آن‌ کالای‌ اصلی‌ منحصر به‌فرد است‌؛ پس‌ قیمت‌ خیلی‌ بالایی‌ پیدا می‌کند. این‌ سازوکار را به‌شدت‌ در قلمرو فیلم‌، موسیقی‌ و هنرهایی‌ از این‌ دست‌ می‌توان‌ مشاهده‌ کرد. این‌ هنرها کاملاً تابع‌ قانون‌ عرضه‌ و تقاضا هستند.
حال‌ این‌ پرسش‌ مطرح‌ می‌شود که‌ اگر آثار هنری‌ در چرخه‌ی‌ عرضه‌ و تقاضا قرار گیرد، آیا ماهیت‌ هنری‌بودنش‌ را از دست‌ نمی‌دهد؟ قبل‌ از پاسخ‌ به‌ این‌ پرسش‌ باید بدانیم‌ که‌ اصلاً چه‌ پدیده‌ای‌ هنری‌ است‌. پدیده‌ی‌ هنری‌ پدیده‌ای‌ است‌ که‌ از یک‌ نظمی‌ برخوردار و معیار زبیایی‌شناختی‌ بر آن‌ حاکم‌ باشد و دست‌کم‌ یکی‌ از حواس‌ انسان‌ را تحت‌ تأثیر قرار دهد. تفاوت‌ کالای‌ هنری‌ با کالای‌ غیرهنری‌ در همین‌ تعریف‌ نهفته‌ است‌. مثلاً وقتی‌ درباره‌ی‌ یک‌ تابلوی‌ نقاشی‌ یا یک‌ اثر موسیقی‌ صحبت‌ می‌کنیم‌، درباره‌ی‌ چیزی‌ سخن‌ گفته‌ایم‌ که‌ از یک‌ توازن‌ و تعادل‌ زیبایی‌شناختی‌ برخوردار و مجموعه‌ای‌ از معیارهای‌ هنری‌ بر آن‌ حاکم‌ است‌ که‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ اثر هنری‌ می‌شناساند. در نظام‌ سرمایه‌داری‌ این‌ کالای‌ هنری‌ یا به‌ میزان‌ زیاد و انبوه‌ در اختیار همه‌ قرار می‌گیرد که‌ در آن‌ صورت‌ تابع‌ همان‌ قانون‌ عرضه‌ و تقاضا خواهد بود یا به‌ صورت‌ منحصربه‌فرد در می‌آید. از یک‌ فیلم‌ به‌ صورت‌ منحصربه‌فرد، یک‌ حلقه‌ بیش‌تر بیرون‌ نمی‌آید و تولیدکننده‌ آن‌ را به‌ راحتی‌ در اختیار دیگران‌ قرار نمی‌دهد؛ زیرا تولید این‌ حلقه‌ فیلم‌ مستلزم‌ صرف‌ هزینه‌های‌ زیادی‌ بوده‌ است‌ و کسی‌ نمی‌تواند یا مایل‌ نیست‌ آن‌ را یک‌جا بخرد. امّا راه‌حل‌ جالبی‌ مطرح‌ می‌شود و آن‌ این‌که‌ نسخه‌های‌ بدلی‌ متعددی‌ از روی‌ فیلم‌ اصلی‌ تهیه‌ می‌کنند و با سرشکن‌کردن‌ قیمت‌ تمام‌شده‌ در قالب‌ چیزی‌ به‌ نام‌ بلیت‌ سینما، عده‌ی‌ کثیری‌ برای‌ مدت‌ کوتاه‌ و محدودی‌ فیلم‌ را می‌توانند ببینند. به‌ این‌ ترتیب‌، نسخه‌ی‌ اصلی‌ و یگانه‌ی‌ فیلم‌ در قفسه‌ سر جای‌ خود باقی‌ می‌ماند. در واقع ‌، سازوکار بازار اقتصادی‌، یعنی‌ همان‌ بحث‌ عرضه‌ و تقاضا موجب‌ چنین‌ راه‌حلی‌ شده‌ است‌.
اما در این‌ چرخه‌ی‌ عرضه‌ و تقاضا، حامیان‌ آثار هنری‌ چگونه‌ عمل‌ می‌کنند؟ یک‌ زمانی‌ در اروپا، حامیان‌ اقتصادی‌ هنر دربار شاهان‌، اشراف‌ و ارباب‌ کلیساها بودند ولی‌ الان‌ مردم‌ به‌ حامیان‌ اقتصادی‌ آثار هنری‌ مبدل‌ شده‌اند. آیا این‌ فرایند بر روی‌ معیارهای‌ زیبایی‌شناسی‌ هم‌ تأثیر دارد و به‌ عبارت‌ دیگر ، آیا هنرمند مجبور می‌شود بیان‌ خود را از نظر سبک‌ و بیان‌ تابع‌ یا متمایل‌ به‌ خواست‌ متقاضی‌ و کسی‌ که‌ خریدار است‌ بکند یا نه‌؟ آیا همچنان‌ استقلال‌ هنرمند حفظ‌ می‌شود یا مورد تهدید قرار می‌گیرد؟
در پاسخ‌ به‌ این‌ پرسش‌ها، می‌توان‌ گفت‌ که‌ به‌ نظر نمی‌رسد استقلال‌ اثر هنری‌ به‌طورکل‌ از بین‌ برود، زیرا هنرمند استقلال‌ خویش‌ را تا آن‌ حد که‌ بتواند برای‌ خلق‌ اثر حفظ‌ می‌کند. اما همیشه‌ بایستی‌ توجه‌ داشته‌ باشیم‌ که‌ هنرمند برای‌ چه‌ کسی‌ دارد خلق‌ می‌کند؟ هنرمند متوجه‌ است‌ که‌ برای‌ چه‌ کسی‌ اثر را خلق‌ می‌کند. هر اثر قاعدتاً مخاطب‌ دارد. درواقع‌، ماجرا این‌ است‌ که‌ چون‌ هنرمند می‌داند که‌ برای‌ دیگران‌ اثری‌ را خلق‌ می‌کند، بنابراین‌ می‌بایستی‌ توجه‌ کند که‌ مخاطب‌ او چه‌ چیزی‌ را می‌خواهد. یک‌ بخش‌ از آن‌ چیزی‌ که‌ مخاطب‌ می‌خواهد، معیارهای‌ زیبایی‌شناختی‌ است‌ ولی‌ بخش‌ دیگرش‌، همان‌ قواعد و قوانین‌ حاکم‌ بر اقتصاد و بازار است‌. آدمی‌ مثل‌ ونگوگ‌ را به‌یاد بیاوریم‌ که‌ در طول‌ حیاتش‌ کسی‌ راغب‌ آثار او نبود. بعدها منتقدان‌ هنری‌ درباره‌ی‌ محاسن‌ آثارش‌ نوشتند. این‌ نوشته‌ها کار تبلیغی‌ را انجام‌ داد و موجب‌ شد تا امروز کسانی‌ که‌ چیزی‌ از نقاشی‌ سر در نمی‌آورند چندین‌ میلیون‌ دلار را برای‌ خرید تابلوهای‌ او پرداخت‌ بکنند. این‌ در حالی‌ است‌ که‌ در طول‌ حیات‌ ونگوگ‌، کسی‌ شاید یک‌ دلار هم‌ اثرش‌ را نمی‌خرید.
پس‌، یک‌ فعل‌وانفعالی‌ در جامعه‌ اتفاق‌ می‌افتد که‌ کالای‌ هنری‌ را ارزشمند یا بی‌ارزش‌ می‌کند. بخشی‌ از این‌ دگرگونی‌ به‌ قانون‌ عرضه‌ و تقاضا مربوط‌ است‌ اما بخش‌ دیگرش‌ حاصل‌ تبلیغات ‌، ارتباطات‌ و شرایطی‌ است‌ که‌ منتقدان‌ برای‌ یک‌ اثر هنری‌ ایجاد می‌کنند. درواقع‌ ، عوامل‌ مختلفی‌ در پدیدآمدن‌ تقاضا برای‌ کالای‌ هنری‌ دخالت‌ دارند که‌ یکی‌ از آن‌ها تبلیغات‌ و معرفی‌ است‌ و دیگری‌ برخورداری‌ از معیارهای‌ زیبایی‌شناختی‌ مورد علاقه‌ی‌ مخاطب‌ است‌ که‌ بسیار اهمیت‌ دارد.
2ـ هنجارهای‌ اجتماعی‌ در یک‌ جامعه‌ بر اساس‌ نظام‌ پاداش‌ و مجازات‌ حفظ‌ می‌شود. حال‌ این‌که‌ به‌ فرض‌ فیلم‌ها یا به ‌طورکلی‌ آثار هنری‌ هم‌ داخل‌ همین‌ نظام‌ پاداش‌ و مجازات‌ قرار دارند یا نه‌ نیازمند درک‌ این‌ موضوع‌ است‌ که‌ محتوای‌ اثر هنری‌، تکامل‌یافته‌ی‌ خواسته‌ها و مطلوب‌های‌ یک‌ جامعه‌ است‌ که‌ بر اساس‌ معیارهای‌ زیبایی‌شناختی‌ ارائه‌ شده‌ و دارای‌ تأثیر عاطفی‌ قوی‌ است‌. در این‌جا، به‌ نظر می‌رسد هنر و اخلاق‌ با همدیگر مرز مشترک‌ می‌یابند. در واقع ‌، مرز مشترک‌ همان‌ هنجارهای‌ اجتماعی‌ است‌. همیشه‌ در یک‌ جامعه‌، چیزهایی‌ به‌ عنوان‌ اخلاق‌ عمومی‌ هنجار و چیزهایی‌ ناهنجار شناخته‌ می‌شود. هنجارها آن‌ دسته‌ از رفتارهایی‌ است‌ که‌ مورد قبول‌ و تأیید ساختار فرهنگی‌ یک‌ جامعه‌ است‌ و هر چیزی‌ که‌ از آن‌ عدول‌ کند، در قالب‌ ناهنجار قرار می‌گیرد. بنابراین‌، یکی‌ از ویژگی‌های‌ اثر هنری‌ آن‌ است‌ که‌ بهنجار باشد، یعنی‌ در وهله‌ی‌ نخست‌ در راستای‌ ساختار فرهنگی‌ آن‌ جامعه‌ قرار داشته‌ باشد. اخلاق‌ هم‌ یک‌ بخش‌ از این‌ ساختار است‌. برای‌ مثال‌، وقتی‌ برهنگی‌ در جامعه‌ای‌ به‌ عنوان‌ ناهنجاری‌ مطرح‌ است‌، اگر هنرمندی‌ یک‌ اثر هنری‌ را با محتوای‌ برهنگی‌، بسیار زیبا جلوه‌ دهد چون‌ با معیار اخلاقی‌ آن‌ جامعه‌ همخوان‌ نیست ‌، مورد تأیید عموم‌ مخاطبان‌ قرار نمی‌گیرد؛ هرچند ممکن‌ خواص‌ یا متخصصان‌ آن‌ رشته‌ی‌ هنری‌ اثر هنری‌ مذکور را بپسندند. اما اگر همان‌ جامعه‌ برهنگی‌ را به‌ عنوان‌ یک‌ هنجار تلقی‌ کند، در آن‌ صورت‌ اثر مذکور از سوی‌ همگان‌ پذیرفته‌ می‌شود. البته‌ به‌ نظر می‌رسد که‌ به‌ این‌ ترتیب‌ اثر هنری‌ دنبال‌روی‌ جامعه‌ است‌ و هیچ‌وقت‌ جلوتر از زمان‌ خود نخواهد بود. چنین‌ چیزی‌ خلاف‌ خواست‌ هنرمندان‌ بزرگ‌ است‌ امّا به‌ هرحال‌ اثر هنری‌ همیشه‌ با جامعه‌ در ارتباط‌ است‌.
یک‌ اثر هنری‌ باید دو ویژگی‌ داشته‌ باشد: اول‌ این‌که‌ بایستی‌ با جامعه‌ی‌ خود سازگار و سازوار باشد؛ دوم‌ این‌که‌ باید اثرگذار و دگرگون‌کننده‌ باشد. شاید به‌ نظر برسد که‌ این‌ دو ویژگی‌ با یکدیگر متناقض‌اند ، امّا توضیحی‌ مطلب‌ را روشن‌ می‌سازد. درواقع ‌، هر اثر هنری‌ این‌ دو ویژگی‌ را دارد زیرا اگر اثر هنری‌ سازگاری‌ و سازواری‌ نداشته‌ باشد، اصلاً به‌ مرحله‌ی‌ ظهور نمی‌تواند برسد. چرا؟ چون‌ موافق‌ هنجارهای‌ جامعه‌ نیست‌ و جامعه‌ آن‌ را طرد می‌کند. اما اگر اثر هنری‌ خود را تا حدی‌ با هنجارهای‌ اجتماعی‌ موافق‌ نشان‌ دهد ، می‌تواند بر آن‌ جامعه‌ اثر بگذارد و دگرگون‌کننده‌ باشد. به‌ عبارت‌ دیگر ، اثر هنری‌ اول‌ باید در میان‌ مخاطبان‌ پذیرفته‌ بشود و بعد در آن‌ها تغییر ایجاد بکند.
پس‌ یک‌ اثر هنری‌ خوب‌ این‌ دو ویژگی‌ را حتماً باید داشته‌ باشد و اگر نداشته‌ باشد، نمی‌توان‌ آن‌ را یک‌ اثر هنری‌ موفق‌ اطلاق‌ کرد. انجام‌ چنین‌ کاری‌ نیازمند مدیریت‌ است‌ ، زیرا خلاقیت‌ هنری‌ یک‌ چیز است‌ و مدیریت‌ هنری‌ چیزی‌ دیگر. بسیاری‌ از هنرمندان‌ خلاق‌ وجود دارند که‌ به‌ سبب‌ نداشتن‌ مدیریت ‌، هیچ‌گاه‌ کارشان‌ پذیرفته‌ نمی‌شود. آن‌ها در عزلت‌ و گم‌نامی‌ باقی‌ می‌مانند و مخاطبان‌ گسترده‌ای‌ پیدا نمی‌کنند. مدیریت‌ هنری‌ قادر است‌ هنرمند مذکور را به‌ جامعه‌ معرفی‌ کند. شرط‌ این‌ کار این‌ است‌ که‌ هنرمند به‌ یک‌باره‌ تمامی‌ هنجارها و اعتقادات‌ جامعه‌ را نفی‌ نکند ، بلکه‌ بکوشد تا حدودی ‌، نه‌ کاملاً ، هنجارهای‌ اجتماعی‌ مورد قبول‌ مخاطبان‌ را در آثارش‌ منعکس‌ سازد تا پس‌ از پذیرفته‌ شدن‌ و جلب‌توجه‌ مخاطبان ‌، آن‌گاه‌ بکوشد همین‌ هنجارها را دگرگون‌ سازد. این‌که‌ هنرمند مذکور این‌ کنش‌ دوگانه‌ یا متناقض‌ را در یک‌ اثرش‌ انجام‌ دهد یا در مجموعه‌ آثارش‌، کاملاً نسبی‌ است‌.
بعضی‌ هنرمندان‌ می‌خواهند یک‌دفعه‌ تمام‌ معیارهای‌ جامعه‌ را دگرگون‌ کنند. مثلاً کسی‌ می‌آید قالب‌ شعر را اصلاً به‌ گونه‌ای‌ انتخاب‌ می‌کند که‌ به‌ هیچ ‌وجه‌ جامعه‌ نمی‌تواند آن‌ را بپذیرد، حتی‌ اگر بالاترین‌ پیام‌ها را داشته‌ باشد. اما کاری‌ که‌ نیما، پدر شعر نو، انجام‌ داد این‌ بود که‌ با بهره‌گرفتن‌ از وزن‌های‌ کلاسیک‌ در یک‌ قالب‌ جدید شعر گفت‌. اشعار او وزن‌ دارد؛ وی‌ حتی‌ در ابتدا قافیه‌ را هم‌ رعایت‌ می‌کرد. این‌ کار همان‌ سازگاری‌ است‌. بعداً آرام‌آرام‌ این‌جور شعرگفتن‌ با عنوان‌ وزن‌ نیمایی‌ جا افتاد و عده‌ای‌ را به‌ دنبال‌ خود کشاند. از آن‌ پس‌، دگرگون‌سازی‌ شروع‌ شد ؛ به‌ طوری‌ که‌ امروز پس‌ از پنجاه‌ ، شصت‌ سال‌ آن‌ وزن‌ نیمایی‌ جا افتاده‌ است‌. نیما در زمان‌ خود به‌ عنوان‌ شاعر نمی‌توانست‌ شعری‌ بگوید که‌ وزن‌ نداشته‌ باشد امّا او راه‌ را باز کرد تا کم‌کم‌ این‌ پذیرش‌ ایجاد شود و شاعری‌ مثل‌ شاملو بیاید و اشعاری‌ بگوید که‌ وزن‌ نداشته‌ باشد و به‌اصطلاح‌ «شعر سپید» باشد. به‌ عبارت‌ دیگر، شاملو به‌ جای‌ نیما نمی‌توانست‌ بیاید بلکه‌ اول‌ باید نیما به‌ طریقی‌ سازگار با شعر کلاسیک ‌، سنت‌شکنی‌ می‌کرد تا بعد دوره‌ای‌ بگذرد و پذیرش‌ ایجاد بشود تا شاملو بیاید. هر دوی‌ این‌ بزرگان‌ شعر نو با شرایط‌ فرهنگی‌، یعنی‌ هنجارهای‌ اجتماعی‌ و معیارهای‌ زیبایی‌شناختی‌ زمانه‌شان‌ تا حدودی‌ مرتبط‌ و سازگار بودند.
بنابراین‌، می‌توانیم‌ بگوییم‌ که‌ همیشه‌ آثار هنری‌ با هنجارهای‌ اجتماعی‌ در ارتباط‌اند و نمی‌توانند این‌ هنجارها را به‌طورکلی‌ نادیده‌ بگیرند. این‌ آثار حتی‌ اگر قصدشان‌ هنجارشکنی‌ هم‌ باشد، در وهله‌ی‌ اول‌ بایستی‌ به‌نوعی‌ سازگاری‌ نشان‌ بدهند و بعد آرام‌ آرام‌ دگرگونی‌ را ایجاد کنند. یعنی‌ در وهله‌ی‌ نخست‌ قالب‌شکنی‌ کنند که‌ در هنر به‌ سنت‌شکنی‌ معروف‌ است‌ و بعد قالب‌ جدید را معرفی‌ کنند. بهترین‌ نمونه‌ در این‌ باره‌ داستان‌ حضرت‌ ابراهیم‌(علیه السلام) است‌. وی‌ قبل‌ از این‌که‌ بت‌شکنی‌ و سنت‌شکنی‌ بکند، ابتدا در ذهن‌ آدم‌ها تردید به‌ وجود آورد و پس‌ از شکستن‌ قالب‌های‌ قدیمی‌، قالب‌ جدیدی‌ عرضه‌ کرد. حضرت‌ ابراهیم‌(علیه السلام) به‌ یک‌باره‌ تمام‌ بت‌ها را نشکست‌ تا خدای‌ واحد را معرفی‌ کند. اگر چنین‌ می‌کرد، هیچ‌ پذیرشی‌ از سوی‌ مردم‌ صورت‌ نمی‌گرفت‌. بنابراین‌، در گام‌ اول‌، با تردیدهایی‌ که‌ در اعتقادات‌ جامعه‌ ایجاد کرد، زمینه‌ی‌ شکستن‌ باورهای‌ کهنه‌ و ترویج‌ باورهای‌ جدید را فراهم‌ ساخت‌.
این‌ الگوی‌ تحول‌ را در مکتب‌های‌ هنری‌ هم‌ به‌خوبی‌ می‌بینیم‌. برای‌ مثال‌، واقع‌گرایی‌، نئوکلاسیسیسم‌ را نفی‌ و قالبی‌ جدید را ارائه‌ می‌کند؛ اما بعدها خود به‌ یک‌ قالب‌ خشک‌ و سنت‌ متحجر هنری‌ تبدیل‌ می‌شود و نمی‌تواند منطبق‌ با شرایط‌ تازه‌ تحول‌ پیدا کند. ازاین‌رو ، مکتب‌های‌ جدیدی‌ مانند سوررئالیسم‌ ظهور می‌کند که‌ قالب‌های‌ واقع‌گرایی‌ را می‌شکند و قالب‌های‌ تازه‌ را به‌ جایش‌ می‌گذارد.
3ـ اثر هنری‌ اگر مطابق‌ ویژگی‌ سازگاری‌ و سازواری‌ با جامعه‌ حرکت‌ کرده‌ باشد، یعنی‌ ابتدا سازگاری‌ با هنجارهای‌ اجتماعی‌ داشته‌ باشد و بعد به‌ سمت‌ نوآوری‌ و خلاقیت‌ برود ، در جامعه‌ به‌تدریج‌ پذیرفته‌ خواهد شد. ولی‌ توجه‌ داشته‌ باشیم‌ در این‌ کنش‌ و واکنشی‌ که‌ انجام‌ می‌گیرد یک‌ نکته‌ مطرح‌ است‌ و آن‌ این‌که‌ همه‌ی‌ مردم‌ در یک‌ جامعه‌ به‌ یک‌باره‌ اثر هنری‌ را نمی‌توانند قبول‌ بکنند و همیشه‌ یک‌ عده‌ای‌ پیشتاز وجود دارند که‌ خیلی‌ زود اثر هنری‌ جدید را دریافت‌ می‌کنند و تغییرات‌ را می‌پذیرند. عده‌ی‌ هم‌ در نقطه‌ی‌ مقابل‌ قرار دارند و بسیار کم‌تحول‌ و سنت‌گرا هستند و به‌ راحتی‌ گذشته‌ را رها نمی‌کنند. این‌ها خیلی‌ دیر اما سرانجام‌ بر اثر مرور زمان‌ نوآوری‌ را پذیرا می‌شوند.
بنابراین‌، یک‌ بحث‌ اساسی‌ وجود دارد و آن‌ این‌که‌ اثر هنری‌ چطور آن‌ پیشتازان‌ را در وهله‌ی‌ اول‌ جذب‌ کند و این‌ پیشتازان‌ چقدر قوی‌ باشند تا بتوانند تأثیر خود را بر بقیه‌ی‌ افراد جامعه‌ که‌ پشت‌ سرشان‌ حرکت‌ می‌کنند ، باقی‌ بگذارند. از جمله‌ی‌ افراد پیشتاز در یک‌ جامعه‌ ، منتقدان‌ در رشته‌های‌ مختلف‌اند. این‌ عده‌ به‌ سبب‌ نوع‌ فعالیت‌ فکری‌شان‌ آمادگی‌ بیش‌تری‌ برای‌ درک‌ امور و روند تغییرات‌ دارند.
پس‌ همیشه‌ در هر جامعه‌ای‌ یک‌ عده‌ پیشتاز وجود دارند که‌ منتقدان‌ هنر از زمره‌ی‌ آن‌ اشخاص‌ محسوب‌ می‌شوند. آن‌ها اثر هنری‌ را خیلی‌ خوب‌ درک‌ می‌کنند. منتقدان‌ برجسته‌ می‌توانند تأثیر زیادی‌ بر مخاطبان‌ معمولی‌ آثار هنری‌ یا حتی‌ سایر منتقدان‌ بگذارند و آن‌ها را به‌ پذیرش‌ اثر هنری‌ ترغیب‌ کنند تا اثر هنری‌ آرام‌آرام‌ در میان‌ همه‌ی‌ مردم‌ رسوخ‌ کند. البته‌ روند پذیرش‌ عمومی‌ مقوله‌ای‌ نسبی‌ و کند است‌. ممکن‌ است‌ یک‌ اثر هنری‌ به‌ سرعت‌ برق‌ و باد در مدت‌ کوتاهی‌ در جامعه‌ای‌ تسری‌ پیدا بکند، امّا یک‌ اثر هنری‌ دیگر ده‌ها سال‌ طول‌ بکشد تا مورد پذیرش‌ جامعه‌ قرار بگیرد؛ ولی‌ به‌ هرصورت‌ این‌ حرکت‌ بایستی‌ با حضور عناصر پیشتاز ادامه‌ پیدا بکند، زیرا اگر این‌ حلقه‌ی‌ واسط‌، یعنی‌ منتقدان‌ در جامعه‌ای‌ ضعیف‌ باشند، خودبه‌خود آن‌ کنش‌ و واکنش‌ میان‌ اثر هنری‌ و اجتماع‌ ضعیف‌ خواهد بود.
نکته‌ی‌ دیگری‌ که‌ وجود دارد این‌ است‌ که‌ منتقدان‌ چقدر از اعتبار و مشروعیت‌ در جامعه‌ برخوردارند و کدام‌ مجموعه‌ عوامل‌ به‌ آن‌ها این‌ اعتبار را می‌دهد. مثلاً الآن‌ در سینمای‌ ایران‌ آن‌چه‌ آقای‌ دکتر هوشنگ‌ کاووسی‌ بگوید، خودبه‌خود نزد جامعه‌ی‌ سینمایی‌ کشور معتبر است‌. مجموعه‌ای‌ از عوامل‌ به‌ او این‌ توانمندی‌ و اعتبار را داده‌ است‌. وی‌ اگر بر روی‌ فیلمی‌ صحه‌ بگذارد، بسیاری‌ پیروی‌ می‌کنند. برای‌ مثال‌، دکتر کاووسی‌ این‌ کار را درباره‌ی‌ فیلم‌ مخملباف‌ کرد. نقد یا بهتر بگویم‌ یادداشت‌ کوتاه‌ او بر فیلم‌ عروسی‌ خوبان‌ تأثیر زیادی‌ بر کسانی‌ گذاشت‌ که‌ اهل‌ جامعه‌ی‌ سینمایی‌ ایران‌ بودند. نقد دکتر کاووسی‌ باعث‌ شد تا فیلم‌های‌ مخملباف‌ از سوی‌ سایر منتقدان‌ با دقت‌ دیده‌ بشود. همچنین‌ چه‌ بسا استقبال‌ منتقدان‌ فیلم‌ سبب‌ شد تا مخملباف‌ هرچه‌ بیش‌تر از ساختن‌ فیلم‌های‌ تبلیغاتی‌ فاصله‌ بگیرد و بکوشد فیلم‌های‌ هنری‌ بسازد.
پس‌ منتقد هنری‌ دارای‌ اعتبار و مقبولیتی‌ خاص‌ است‌ که‌ به‌راحتی‌ به‌دست‌ نمی‌آید. هر قدر هم‌ این‌ اعتبار بالاتر باشد، اثر و نفوذی‌ که‌ او بر دیگران‌ می‌گذارد بیش‌تر خواهد بود.
4ـ اگر منظور از این‌ پرسش‌ این‌ است‌ که‌ آموزش‌وپرورش‌ به‌ عنوان‌ یک‌ نهاد اجتماعی‌ چه‌ مقدار در زمینه‌ی‌ پرورش‌ ذوق‌ هنری‌ عموم‌ مردم‌ مؤثر است‌ یا می‌تواند هنرمند را به‌ عنوان‌ یک‌ فرد خاص‌ به‌ سمت‌ هنجارهای‌ اجتماعی‌ سوق‌ دهد، باید گفت‌ که‌ پاسخ‌ آن‌ دشوار است‌. اما به‌هرحال‌ نهادهای‌ اجتماعی‌ نمی‌توانند متناقض‌ همدیگر باشند. به‌ عبارت‌ دیگر ، ساختار هر اجتماعِ بسامان‌، نیازمند همنوایی‌ میان‌ همه‌ی‌ نهادهاست‌. ازاین‌رو ، نهاد آموزش‌ نمی‌تواند با نهاد هنر ناهمساز باشد؛ همین‌طور با سایر نهادها مانند اقتصاد و حکومت‌ نیز گونه‌ای‌ هماهنگی‌ دارد. امّا اگر موضوع‌ را از جهت‌ دیگری‌ مطرح‌ کنیم‌ و بدانیم‌ که‌ نهاد آموزش ‌و پرورش‌ همواره‌ یک‌ نهاد اثرگذار بر شخصیت‌ انسان‌هاست‌، در این‌ صورت‌ ، چه‌ تولیدکننده‌ی‌ اثر هنری‌ و چه‌ مصرف‌کننده‌ی‌ آن ‌، هر دو از نهاد آموزش‌ و پرورش‌ تأثیر می‌پذیرند. در این‌جا به‌ یک‌ پرسش‌ باید پاسخ‌ داده‌ شود و آن‌ این‌که‌ آیا همواره‌ این‌ همنوایی‌ میان‌ نهاد آموزش ‌و پرورش‌ حاکم‌ بر یک‌ جامعه‌ با نهاد هنر وجود دارد؟ به‌ عبارت‌ دیگر ، چقدر آموزش‌ و پرورش‌ با هنر سازگار است‌ و چقدر از آن‌ فاصله‌ گرفته‌ است‌؟ برای‌ پاسخ‌دادن ‌، باید اشاره‌ کرد که‌ هنر با خلاقیت‌ سرو کار دارد، ولی‌ آموزش‌ و پرورش‌ اساساً انتقال‌دهنده‌ی‌ یافته‌هاست‌؛ بنابراین‌ ظاهراً این‌ دو نهاد با یکدیگر متضادند ، به‌طوری‌ که‌ برخی‌ها معتقدند آموزش‌ هنر به‌ دیگران‌ فایده‌ای‌ ندارد و حتی‌ خلاقیت‌ هنرجویان‌ را از بین‌ می‌برد. با توضیحی‌ که‌ ذکر خواهد شد، این‌ موضوع‌ روشن‌ می‌گردد.
آموزش ‌و پرورش‌ باید دو کار مهم‌ را انجام‌ بدهد: انتقال‌ میراث‌های‌ گذشته‌ به‌ افراد جامعه‌ که‌ این‌ کار آموزشی‌ آن‌ است‌ و دوم‌ پرورش‌. بنابر این‌ آموزش ‌و پرورش‌ باید پدیدآورنده‌ی‌ خلاقیت‌ها و نوآوری‌ها باشد. اما اگر این‌ نهاد در جامعه‌ای‌ تمام‌ سعی‌ خود صرف‌ حفظ‌ میراث‌های‌ گذشته‌ کند، یعنی‌ بخواهد در گذشته‌ زندگی‌ بکند، در آن‌ صورت‌ تقریباً می‌شود گفت‌ با خلاقیت‌ و نوآوری‌ و به‌ عبارت‌ دیگر پرورش‌ هنرجو چندان‌ سازگاری‌ نخواهد داشت‌. برعکس‌ آن‌ هم‌ ممکن‌ است‌ و آن‌ این‌که‌ در جامعه‌ای‌ آموزش ‌و پرورش‌ بیش‌تر به‌ سمت‌ خلاقیت‌ و نوآوری‌ برود و میراث‌های‌ گذشته‌ را خیلی‌ زیاد مورد توجه‌ قرار ندهد.
پس‌ با دو جامعه‌ روبه‌رو خواهیم‌ بود که‌ می‌توان‌ گفت‌ جامعه‌ی‌ اول‌ جامعه‌ای‌ سنت‌گرا، محافظه‌کار و گذشته‌گراست‌ ولی‌ جامعه‌ی‌ دوم‌ نوگرا ، تحول‌خواه‌ و آینده‌گراست‌. به‌ سخن‌ دیگر، جامعه‌ی‌ اول‌ جامعه‌ای‌ ایستاست‌ که‌ به‌ آموزش‌ اهمیت‌ می‌دهد و جامعه‌ی‌ دوم‌ جامعه‌ای‌ پویاست‌ که‌ به‌ پرورش‌ بیش‌تر توجه‌ دارد. البته‌ این‌ تقسیم‌بندی‌ نسبی‌ است‌ ــ اساساً در امور انسانی‌ تمام‌ تقسیم‌بندی‌ها نسبی‌اند؛ یعنی‌ کم‌تر می‌توان‌ جامعه‌ای‌ را یافت‌ که‌ کاملاً آموزش‌دهنده‌ یا کاملاً پرورش‌دهنده‌ باشد بلکه‌ در واقعیت‌ ما با ترکیبی‌ از این‌ دو روبه‌روییم‌.
نهادهای‌ اجتماعی‌ برای‌ این‌که‌ کارکرد و وظیفه‌ی‌ خود را انجام‌ بدهند، لازم‌ است‌ یک‌ سازماندهی‌ را کنارشان‌ داشته‌ باشند. آموزش‌وپرورش‌ هم‌ به‌ همین‌ صورت‌ است‌. اقتصاد و سیاست‌ هم‌ همین‌طورند. به‌طورکلی‌ در کشور ما، مؤسسات‌ آموزش‌ عالی‌ و مدارس‌، سازمان‌ رسمی‌ آموزش‌وپرورش‌ را تشکیل‌ می‌دهند که‌ می‌توانند بر اساس‌ تفکر خلاقیت‌ و نوآوری‌ حرکت‌ کنند یا به‌ سمت‌ حفظ‌ میراث‌ موجود گرایش‌ یابند. اگر آن‌ها به‌ سمت‌ حفظ‌ میراث‌ بروند، در آن‌ صورت‌ کتاب‌های‌ درسی‌ همیشه‌ پا در گذشته‌ دارد و رنگ‌وبوی‌ گذشته‌ را می‌گیرد. اما اگر خود را تغییر داد و با نوآوری‌ و خلاقیت‌ وفق‌ یافت‌، در آن‌ صورت‌ مطالب‌ درسی‌ بچه‌های‌ ما چندان‌ در سنت‌ها سیر نمی‌کند. این‌ موضوع‌ به‌ کل‌ آموزش‌ کشور ما مربوط‌ است‌ و تنها شامل‌ هنر نمی‌شود. اگر معیارهای‌ ارزشیابی‌ فراگیران‌ بیش‌تر متمایل‌ به‌ خلاقیت‌ و نوآوری‌ باشد، آن‌گاه‌ فراگیران‌ می‌کوشند که‌ بیش‌تر به‌ آن‌ سمت‌ بروند. در غیر این‌ صورت‌، به‌ آدم‌هایی‌ فاقد جسارت‌ نوآوری‌ مبدل‌ می‌شوند. الآن‌ ما عده‌ی‌ زیادی‌ دانشجوی‌ هنر داریم‌ که‌ فرضاً به‌طور تخصصی‌ سینما می‌آموزند. باید به‌ اینها چه‌ یاد بدهیم‌؟ آیا این‌که‌ تاریخ‌ سینما، یعنی‌ همان‌ میراث‌ سینما را به‌ آن‌ها بیاموزانیم‌ کافی‌ است‌؟ یا نه‌، دانشجویان‌ سینما باید به‌ سمت‌ خلاقیت‌ و نوآوری‌ بروند؟ البته‌ در وهله‌ی‌ اول‌ در هر آموزشی‌ باید پیشینه‌ را یاد بدهیم‌؛ زیرا هیچ‌ پدیده‌ای‌ خلق‌الساعه‌ نیست‌. ما با یک‌ تداوم‌ (continuity) در امور فرهنگی‌ و هنری‌ سر و کار داریم‌. ازاین‌رو، هر یک‌ از هنرها پیشینه‌ای‌ دارد که‌ نمی‌توانیم‌ بگوییم‌ من‌ از همین‌ لحظه‌ شروع‌ می‌کنم‌ و به‌ پیشینه‌ هیچ‌ کاری‌ ندارم‌. اگر این‌چنین‌ باشد و هنجارها را زیرپا بگذاریم‌، چه‌ بسا که‌ جامعه‌ی‌ هنری‌ در برابر ما ایستادگی‌ بکند. پس‌ ناچاریم‌ که‌ در وهله&zw
/ 0 نظر / 21 بازدید